مقدمه
خاطرات بسیار زیادی از او به یاد دارم و می توان گفت که مصاحبت روزانه با او یک خاطره برای من بود چون هر روز یکی از داستان های مثنوی را برای من می خواند و به سادگی تفسیر می کرد.
خاطره دیگری که هیچ وقت از یادم نمی رود این بود که روزی پس از چند ماهی که از ازدواج من با دختر آقای ستارزاده گذشته بود که ایشان از من خواست یک بعد از ظهر با ماشین همراه او باشم. روز بعد بیرون رفتیم و او از من خواست به چندین فروشگاه برویم و در آنجا مقادیر زیادی حبوبات،میوه جات و غیره بخریم به طوری که آن قدر بود که ماشین پر شده بود. سپس از من خواست به چندین خانه سر بزنیم – یکی از آنها را می شناختم – خانه مردی جا افتاده بود که در خیابان محل زندگی ما کفش واکس می زد. ایشان از من خواست که مقداری از اجناس را درب خانه او بگذارم و زنگ درب را بزنم و به ماشین برگردم. از دور منتظر ماندیم تا یکی از افراد درب خانه را باز کند و اجناس را بردارد. این کار را برای چندین خانه دیگر انجام دادیم و این کار را در هفته ها و ماه های بعد همین طور تکرار میشد تا این که من به خارج از ایران سفر کردم. سال ها بعد از او پرسیدم که وقتی من نبودم آیا این کار نیز ادامه داشت جواب داد من که رانندگی نمی کنم ولی خدا که تاکسی را از ما نگرفته است.
این انسان والا زندگی اش بر مبنای کمک به دیگران بود و من دوباره شاهد این کار در زمان اقامت ایشان در لندن بودم. ایشان مدتی در خانقاه لندن سپری کرد. روزی که کنار ایشان بودم، قرار شد در اطراف خانه راهپیمایی کنیم و سپس ناهار را در یک رستوران ترکی بخوریم. ایشان مرا به طرف ایستگاه کوئینزوی (Queens way)برد و در آن جا یک نفر که به نظر بی خانمان می آمد به ایشان سالم کرد. آقای ستارزاده چون انگلیسی نمی دانست از من خواست که ترجمه کنم و این شخص را برای صرف ناهار با ما در رستوران ترکی دعوت کنم. در رستوران فهمیدم که آقای ستارزاده هر از گاهی به ایشان کمک می کند و او به ما گفت که زنش را به خاطر سرطان از دست داده و پس از آن خودش بیکار شده است. آقای ستارزاده مدتی با او صحبت کرد و من ترجمه می کردم . این صحبت آنقدر در او موثر بود که آقای ستارزاده را بغل کرد و قول داد که مثبت فکر کند و دنبال کاری برود. در آخر آقای ستارزاده مقداری پول به این شخص داد که من از مقدار آن خبر ندارم. ایشان همیشه در قسمتی از کیف پول خود، مقداری پول برای کمک گذاشته بود و به آن تاریک خانه می گفت. هیچ وقت برق چشمان آن مرد را از یاد نمی برم.
یکی دو هفته بعد آقای ستارزاده از من خواست که به خانقاه بروم. آن مرد بیرون از خانقاه منتظر آقای ستارزاده بود که به او بگوید کار گرفته و آمده است که از آقای ستارزاده خداحافظی کند.
خاطره جالب دیگر زمانی بود که من در دانشگاه UCL تحصیل می کردم و صاحب خانه ما یک فرد انگلیسی به نام Leon بود که در یک کلیسا کار می کرد. آقای لئون بسیار مرد مودب و محترمی بود و هر چند وقت یکبار به ما سر می زد که اگر چیزی در خانه کم داریم به او بگوییم. در یکی از این روزها که آقای ستارزاده در منزل ما بود، آقای لئون به خانه ما آمد و من پدر خانمم را معرفی کردم و گفتم که ایشان در خانقاه هستند. آقای لئون که در مورد خانقاه و تصوف می دانست، از من خواست که چندین سوال در مورد تصوف از ایشان سوال کنم. این کار چندین بار در روزهای مختلف تکرار شد تا اینکه آقای لئون خواست که اگر اجازه داشته باشد به خانقاه بیاید. پس از مدتی، آقای لئون آن قدر مجذوب صحبت های آقای ستارزاده شده بود که به تصوف نعمت اللهی گردید.
نوشته ای از روحالله بابایی ماهانی

