فرستاده خدا

2020-04-13-18-17-0014.jpg

خبر بیماری پدر را یکی از دوستان از شیراز تلفنی بمن داد و سعی کرد که زیاد نگران کننده نباشد ولی ما نگران شده بودیم . بامادر و چند نفر ار دوستان دیگر تماس گرفتیم همه سعی داشتند که ما را زیاد نگران نکنند ولی بابا حالش بد بود و دکتر ها امید بریده بودند و از آنجا که همه فکر میکردند که کاری از ما ساخته نیست ، بهتر دیدند که خبر را فعلا بما ندهند، تا اینکه دوستی تلفن کرد و گفت : اگر میخواهید پدرتان را زنده ببنید تا فردا باید شیراز باشید…. دکتر ها گفته بودند بیماری پدر چنان وخیم است که درمان و عملی برای مداوا وجود ندارد.. و روز بعد را پایان زندگی پدر دانسته بودند.

حال ما…من و خواهرم … را میتوانید حدس بزنید .. کوهی از غصه و سیلاب اشک در غربت.

دوستی مختصری با جناب دکتری داشتم و تلفن کردم گفتم :حال بابا بد است و گریه فر صت نداد توضیح دهم . دکتر مشکلش را و اینکه در کدام بیمارستان بسترست را پرسید جواب که دادم گفت: فلانی نگران نباش خودم میروم از بیمارستانی که بستریست به بیمارستان نمازی منتقلش میکنم و اگر لازم باشد تا برسید عملش میکنم.

همانروز راهی شدیم و روز بعد که رسیدیم بابا توی اطاق عمل بیمارستان نمازی بود . دکتر که شنید ما آمده ایم از اطاق عمل بیرون آمد و به دیدار ما توی اطاق استراحت پزشکان اطاق عمل آمد و در کمال خونسردی مشغول احوالپرسی با ما شد. من که در آتشی از نگرانی میسوختم با دیدن دکتر و لحن آرام بخشش قدری قدری خودم راپیدا کردم . دکتر با حوصله به توضیح حال بابا پرداخت واضافه کرد که عملش میکنم و نتیجه با خداست. من راضی به این نبودم که دکتر بابا را رها کرده و با حوصله با ما به خوش و بش پرداخته. بالاخره خواهرم که کمتر از من نگران و ناراحت نبود به زبان آورد که بابا واجب تر است به او برس! دکتر در کمال فروتنی گفت منتظر دکتر بیهوشی بخصوصی هستم و توضیح داد که در اینگونه عمل های پیجیده نقش مهمتر را دکتر بیهوشی دارد.

پنج ساعت شاید هم بیشتر که برای ما سالها بود عمل طول کشید. دکتر بیرون آمد و برای ما توضیح داد که بابا به دو عمل احتیاج داشت و من معمولا این دو عمل را برای موفقیت عملها در دو مرحله انجام میدهم ولی با توجه به شرایط قلبی، بابا تحمل یک بیهوشی سنگین دیگر را نمی داشت وما مجبور شیدیم که دو عمل را البته با مهارت دکتر بیهوشی یکباره انجام دهیم. اینجا بود که من دریافتم که چرا دکتر منتظر این متخصص بیهوشی بخصوص بود. بابا را به اطاق ریکاوری بردند و دکتر بما گفت دیگر با خداست بروید دعا کنید. …از آنطرف برگشت…

بابا به هوش نمی آمد و بیش از آنچه باد طول کشید تا به هوش بیاید. بابا را در حالیکه چندین لوله به او وصل بود به اطاقی آوردند . چند روز طول کشید تا گوشه چشمش را باز کرد ولی نمیتوانست حرف بزند . دکتر مرتب سرکشی میکرد. دکتر از بهبودی بابا راضی بود.

حال بابا رو به بهبودی بود . آنروز دکتر آمد بابا را ببیند … بابا از روزی که به بیمارستان خصوصی رفته بود و حالش آنجا بد تر شده بود چیزی بیاد نمی آورد و نمیدانست کجاست…. به بابا گغتم این آقای دکتر شما را از مرگ نجات داد….این را با اعتقاد گفتم …آری بابا را ازمرگ نجات داد و ما را برای همیشه مدیون کرد. بابا چشمانش را باز کرد و خطاب به دکترگفت : منتی بر سر بچه های من نگزاری ، خدا فرستادت ! دکتر گمانم نه تنها این حرف را ناسپاسی ندید بلکه محبتش به بابا افزونتر شد.

بابا مشکل کبد وکیسه صفرا داشت . چه کسی میتوانست بابا را نجات دهد؟ کسی که تخصص و معرفت و انسان دوستی و خدا دوستی و فروتنی را یکجا داشته باشد.

دکتر سیدعلی ملک حسینی، نام آشنای جهانی ، پدر پیوند ایران ، پیشکوت پیوند کبددر ایران ، افتخار پزشکی، ایران بنیان گزاربزرگترین مرکز پیوند اعضای جهان.

بابا درست گفتدکتر سیدعلی ملک حسینی فرستاده خدا بود عمرش دراز و سایه اش بلند.

نوشته ای از محمود، فرزند محمد